...
از نوشتن چه سود وقتی دردی نمی کاهد و می افزاید؟
تولد
این بار نفهمیدم کی این قدر نزدیک شد. یواش یواش آمد، وقتی یاسمین پیام داد، وقتی فاطمه زنگ زد، باز هم ندیدمش. پشت آن همه اتفاق بود. پشت آن همه هیاهو. قبل نوشته ی مریم توی فیس بوک، نفهمیدم که بیخ گوشم کمین کرده، تا چند ساعت دیگر با من یکی می شود و بعد از من عبور خواهد کرد و همه چیز تمام می شود. فکر می کنم مهم است این که آن چند ساعتی که با تو یکی می شود، چه حسی داشته باشی. حالا دیگر دیر شده است. اگر زودتر دیده بودمش که دارد می آید، که شنبه به من می رسد، برایش جا باز می کردم.
احتمالا جا باز کردن برای تولد، یعنی خودت را خوشحال کنی. بروی توی یک پارکی بنشینی و به بازی بچه ها نگاه کنی. یا بروی برای خودت بستنی بخری، توی اتوبوس لیسش بزنی و از پنجره به جاده خیره بشوی. یا بلند شوی با قطار بروی مشهد، بروی دم بیمارستان مهر، قسمت زایمان، زل بزنی به بچه ها، خودت را ببینی که آرام خوابیده ای، با موهای مشکی. خودت را ببینی که گریه می کنی، خودت را ببینی که آمده ای به دنیایی که قرار است تمام 23 سال آینده را آرزو کنی که ازش بروی بیرون. خودت را ببینی که چه طور برای اولین بار لبخند می زنی، از نور خورشید تعجب می کنی. شیر می مکی تا بزرگ شوی، بشوی فاتح دنیای تنگ و پر اندوه دختری که حالا از پشت پنجره به تو خیره شده.
خالی کردن روز تولد شاید یعنی نشستن و شمردن تا ثانیه ای که مثل فیلم باد تقویم را ورق می زند و بهار و تابستان و پاییز و زمستان مثل تصاویر تند شده ی یک فیلم، به سرعت از پشت سرت عبور می کنند و تو یک سال بزرگ می شوی. شاید یعنی نشستن و فکر کردن به این که می خواهی 34 سالگی چه جور باشی و ببینی که دلت نمی خواهد حتی فکر کنی به این که قرار است ده بار دیگر این چرخه ی فرسوده ی روان سای اندوه افزا بچرخد و بچرخد و عقربه هیچ گاه بر گوی شانس تو نایستد و تو جان سالم به در برده باشی. تا وقتی که هر روز به فردایی فکر می کنی که دیگر نیستی، مگر می شود به ده سال آینده ای فکر کنی که هنوز هستی؟
یا شاید این که زنگ بزنی و قرارت را با ساره و یاسمین، با غزاله و فاطمه، با دایی ها و خاله ها کنسل کنی. بگویی دیر می آیی خانه، و بعد به هیچ کس ربطی ندارد که کجا بوده ای و چه حسی داشته ای. دست کم مجبور به لبخند و تشکر نیستی.
نمی دانم، شاید اصلا خالی کردن تولد، شاید اصلا خود تولد، بی معنی باشد. شاید باید صبح از خواب بلند شوی. مسواک بزنی، لباس بپوشی، بروی بیرون و شب بیایی و دراز بکشی. مثل دایره ای که هر نقطه از محیطش می تواند مبدائش باشد و بالا و پایین هم ندارد و می توانست هر روز تولدت باشد اگر سالت یک روزه بود. و دیگر روز تولد معنی نداشت و باید ساعت تولد، یا ثانیه ی تولدت را جشن می گرفتی و این می تواند تا نهایت کوچک تر شود و به نقطه ی بی تولدی مطلق میل کند.
حسین
حسین صدایم می زند. صدایش دورگه است و گرم. می خواهد یک مسئله را کمکش حل کنم. کنار دستش لپ تاپ روشن است وصدا یک آهنگی مولکول های اتاق را می لرزاند. مسئله تمام می شود. جوابش می شود 24. آهنگ هنوز می لرزاند. حسین از میز بلند می شود. سایه اش، از سایه ی در روی دیوار می رود بیرون.... صدای باز شدن در یخچال می آید. سکوت. صدای کشیده شدن کشوری جا میوه ای. بسته شدن. سکوت. بسته شدن در یخچال. سایه ی حسین به سایه ی در روی دیوار می رسد. توی هم فرو می روند. بوی خیار می پیچد. حسین می نشیند روی صندلی. لبه ی تخت نشسته ام. پس کله ی حسین پر از کرک است. صدای جویدن خیار.عضله های پشت گردن حسین منقبض و منبسط می شود.پانصد و هشتاد و هفت کرک، پانصد و هشتاد و هشت کرک، ... من خواب یک دیوار را می بینم. سیمانی است و جا به جا پر از لکه خون های سیاه و کبود و قرمز. تا انتهای چپ و تا انتهای راست. زمین گرد نیست چون دیوار توی هیچ افقی تمام نمی شود. پشت سرم پر از سایه است. می خواهم جیغ بکشم. دهانم را باز می کنم. هوا نیست. می فهمم که اگر باز بماند تمام هوای بدنم توی خلاء بیرون گم می شود. می خواهم گریه کنم. دهانم بسته است و یک عالمه خون از همه جا حمله می کند توی سرم. خودم را به دیوار می کوبم. سرم را، دستم را، هر بار یک تکه اش می چسبد به دیوار. دستم کوتاه شده است. یک چشمم را می بندم و با آن یکی خیره می شوم به دماغم. دماغم هم کج و نصفه نیمه شده. روی دیوار خون تازه می پاشد. می دانم بیشتر خون های بدنم به سمت چشم هایم دویده اند. یقین دارم تنها راه خلاصی، کوبیده شدن چشم هایم به دیوار است. با انگشتان شست و اشاره پلک هایم را باز می کنم. به فاصله ی دو ثانیه به توهم نفس گرفتن دهانم را باز می کنم. دور خیز می کنم و ....
حسین وحشت زده جیغ می کشد. سرش را گرفته و جیغ می کشد. نمی توانم چشمم را باز کنم. بوی خون و خیار دلم را به هم می زند. با دستم کرک های پس کله ی حسین را می گیرم. پشت گردنش بی نهایت گرم است. نکند تب کرده. حسین هی داغ تر می شود. هی داغ تر می شود
خوش نامه
از حال ما اگر بپرسی، ملالی نیست و جز هم ندارد. ملالی نیست چون دارد خوش می گذرد. امسال حتی از نفرتم از بهار واجد اردیبهشت هم خبری نیست. انگار یک چیزی یک جایی عوض شده. نمی دانم چیست. شاید زهراست که یک روز بعد آمدن می بینمش. سر ادوارد بروان برایم تنبور نوازی می گذارد. شاید مریم است که می آید دانشکده و پرسان پرسان دنبال من می گردد. سر دوازده فروردین خطوط صورتش بی نهایت مهربان می شود. شاید ساره است که امشب خوشحال است. خوب که نگاه کنی دو تا بال کوچک هم در آورده پشتش. نمی دانم چی عوض شده. شاید ساحل است که نامه می نویسد پست می کند. بعد به نامه ای فکر می کند که اسیر سیم ها نیست. که اسیر فونت ها نیست. شاید ساحل است که یاد ده روز کانادایش هست و دارد سعی می کند برای یک مسافر خانه پیدا کند. شاید ساحل است که "گذشتم از او به خیره سری" گوش می کند. با غزاله قهقهه سر می دهد و ته دلش دعا می کند غزاله نرود. شاید ساحل است که دلش برای کسی تنگ نمی شود. بعد وقتی به آدم های الکی می گوید دلش تنگ شده، انگار دارد از بالا حرف می زند.
هر چی که هست، خوشحالم، به خاطر کتاب هایی که دارم می خوانم، به خاطر یک کیلو وزنی که کم کرده ام. به خاطر دفترچه ی جلد چرمی ام که رویش با مداد رنگی نقاشی شده و دلم نمی آید تویش چیزی بنویسم. ممنونم، از آن دوست های پوک که رفتند بیرون، راه را باز کردند برای آدم های جدید. راه را باز کردند برای نفس کشیدن ساحل. ممنونم از همینگوی که خوب نوشته است. از شکیبا که سرگرمی شمردن کالری را یادم داد. از نامجو که صدای خوبی دارد و سلیقه ی بی نظیری. از آقای توی اتوبوس که برایم بلند می شود تا بنشینم چون فکر می کند باردارم. از جدایی فزاینده ی ملت ها از دولت هایشان. از ...
سال نو
سال نو می شود. مثل تولد است. امروز 23 ساله ای و فردا 24 ساله. امروز 90 است و فردا 91. بعد باید از فردایش بگویی 24 ساله ام. باید بگویی یک سال گذشت.باید زیر امضاهایت بنویسی 1/1/91 تا 30/12/91. و جالب این جاست که الان فهمیدم که هرسال ته تقویم را می گردم، که بفهمم کبیسه است یا نه. حالا این که چه فرقی می کند یک روز بیشتر یا کمتر؟ فکر می کنم رازش توی این یک روز نیست. رازش توی هر چهار سال یک بار بودنش هست. راهنمایی که بودم یکی از دوست هایم گفت عمه اش 30 اسفند به دنیا آمده. از تصور آدمی که هر چهارسال یک بار سنش زیاد بشود قلبم لرزید. مثل این است که زمان کش بیاید. مثل صدایی که کش می آید و بم می شود. ریتم زندگی این آدم هم بم می شود؟ این آدم فراتر از زمان، این آدم بی روز. حالا از ترس آن روزم، از عادت هنوز ته تقویم را نگاه کردن، خنده ام می گیرد.
امروز لای یک سری بلوک سیمانی بزرگ، با ارتفاع بین 30 سانت تا 1 متر و نیم شاید،بلوک های یاد بود یهودیان قتل عام شده توسط هیتلر، قدم زدم و زار زار گریه کردم. آدم ها نگاهم کردند، انگار که خودم یهودی ای باشم که خانواده ام را از دست داده باشم. یادم بود که یک بار یک جا نوشته بودم که مرگ را دوست دارم اما قتل عام ها حالم را خراب می کند. این حس برایم تا بی نهایت تکرار شد. لای هر بلوک،انگار محبوس هزاران روح - و لازم به ذکر است که بگویم آن جا قبرستان نبود- انگار محبوس صدها زجه باشم.
توی قطار، توی تقویمم نوشتم: هنوز بوی مرگ می دهم. آیا تجربه ی امروز را در لحظه ی شیرین مرگ فراموش خواهم کرد؟ آیا ترس از مقهور آن همه روح، ترس من از مرگ است، که یک جا پنهان شده و گاه به گاه سرک می کشد
کمپین هایی که برای تبریک سال نو راه می افتد،ملال آور است. یکی شعری با مضمون بهار پیدا می کند و آن را در هزار توی اس ام اس و ای میل و استیتس و پست می اندازد.
دوست های سارا سبزی پلوی شب عید را دور همد. همه رفته اند. من نرفتم.نمی دانم حوصله ی آیات محکم سبزی پلوی شب سال نو را نداشتم یا جمع دوستان سارا را. فکر می کنم این هفته به قدر کافی تحمل کرده ام
شهدای بهزیستی
پیچ شمرون، رو دیوار بهزیستی یه چیزی نوشته در مورد آنانی که نه پدر داشته اند و نه مادر. بعد می گه به راستی اگر آن جهان نبود، چهره ی دنیا چه زشت و کریه می نمود. عکس یه سری نوجوانه که توی جنگ شهید شده اند.
هر دفعه که این عکسو می بینم، تمام وجودم می شه نفرت از جنگ. نفرت از رجالی که جنگ رو رقم می زنن. هی به این صورت ها نگاه می کنم. به اغلبشون بیشتر از 12-13 سال نمی خوره. مرگ رو دوست دارم، برای آدم هایی که می میرن متاسف نمی شم، اما مرگ تو شکل دسته جمعی اش، اعدام دسته جمعی یک ملت توسط دولت ها، عصبانی ام می کنه.
به تاکسی می گم دم بهزیستی پیاده می شم، پیاده می شم. شروع می کنم برای هر عکس یه فاتحه. نمی دونم اصلا فاتحه چیه، خوبه واقعا یا بده، فقط فکر این که عکسشون رو دیوار هیچ خونه ای قاب نشده، شب های جمعه جولی هیچ مغازه ای برایشان شیرینی در عوض فاتحه نگذاشته اند، آدم خفه می شه اصلا
رئیس جمهور بالاگر
داستان سور بز در مورد تروخیو، دیکتاتور جمهوری دومینیکن است که سی سال بر این کشور با اختناق و فشار تمام حکم راند. سال 1961، 7 نفر از مخالفان تروخیو که اغلب صاحب منصب اند، نقشه ی ترور تروخیو را می کشند و موافقت رومان، رئیس نیروهای مسلح و بالاگر، رئیس جمهور اسمی کشور را کسب می کنند. و بنا می شود به محض ترور تروخیو، رومان کشور را در دست بگیرد
شب، تروخیور در مسیر رفتن به کاخ ماهوگانی، محلی که با زنان و دختران همبستر می شد، با ضرب گلوله از دو خودرو، کشته می شود. رومان جا می زند و به خاطر ترس نمی تواند اوضاع را کنترل کند.
یکی از 7 تروریست که زخمی شده در نهایت دستگیر می شود و اسامی شرکت کنندگان در عملیات را لو می دهد. از جمله اسمی از رومان و بالاگر می برد اما از آن جایی که به دلیلی که خیلی معلوم نیست بقیه ی افرادی که یکی یکی دستگیر می شوند نامی از بالاگر نمی برند، وی دستگیر نمی شود.
به این ترتیب، بالاگر، رئیس جمهور اسمی مملکت، سیاستمداری ضعیف و کوتاه قد، کسی که همواره خود را وفادار به تروخیو نشان داده بوده و این طور می نموده که علاقه ای به قدرت ندارد و بیش تر اهل فرهنگ است، ناگهان، قدم به قدم، همه چیز را جلو می برد. ابتدا با خانواده ی تروخیو همدردی می کند، در ختم تروخیو ابراز ناراحتی می کند و از ایده ی انتقام از قاتلان تروخیو دفاع می کند. سپس ذره ذره، قدم به قدم، با وعده ی پول، خانواده ی تروخیو را از مملکت خارج می کند، روابط را با امریکا بهبود می دهد و او.آ.اس را قانع می کند مجازات های اقتصادی علیه دومینیکن را لغو کند. تلاش می کند تا پسر تروخیو که قسم خورده پیش از کشتن قاتلان تروخیو از کشور خارج نشود، سه زندانی از کسانی که قاتل تروخیو بوده اند را نکشد. البته در نهایت موفق نمی شود و ارتش پنهانی آن سه را از زندان بیرون برده می کشد.
نهایت کار به آن جا می رسد که بالاگر علیه تروخیو در سازمان ملل حرف می زند، نظامش را محکوم می کند و دو قاتلی که بعد از قتل تروخیو جان سالم به در برده اند به درجه ی ژنرال با سه ستاره ارتقا می دهد.
حالا این را گفتم تا بگویم، اگرچه در جریان کتاب بالاگر، با انکار ارتباطش به قاتلان، با کمک جدی و منتحرانه نکردن به آن ها، با معامله هایی که با خانواده ی تروخیور می کند و ملیون ها دلار پول به آن ها رشوه می دهد، کثیف به نظر می رسد و قاعدتا نبایدشخصیت دوست داشتنی ای در کتاب باشد، اما شخصیت محبوب من در این کتاب است.
4
به نظر می رسید از عینک بدبینی ام عذاب می کشم. امروز واقعا این جور فکر می کردم. بعد توی راه، نظرم عوض شد،فکر کردم به این که شاید این عینک، من را مسلح کرده است به اشعه ای که با آن زیر لباس های فاخر، زیرپیراهن های پوسیده را می بینم، بدن های کثیف و نشسته، لباس های زیر وا رفته. این بد بینی ام مدام، در هم کلامی با هر آدمی بهم می گوید: دروغ می گوید، فخر می فروشد، از بالا نگاه می کند، برای ارضای خودخواهی اش ترحم می کند، دارد مادر درونش را ارضا می کند،سادیسم درونش دارد بروز می کند، دارد به نیازهای مازوخیستی اش پاسخ می دهد،نقش بازی می کند تا مهربان، دلسوز و نگران به نظر برسد.
فکر می کنم به آن بدبینی فلسفی ای که ساره می گفت رسیده ام. و حقیقت عریانش را انگار دارم کم کم دوست می دارم. نوری که بدبینی ام بر اشیاء می تاباند، این قدر که به کمکش مسلح می شم، که فریب نخورم، که کسی را دوست نداشته باشم، که متنفر باشم، که از آدم ها سوء استفاده کنم.
حالا فکر می کنم این نوشته، کاغذی است که انداختم گردنم: من ساحل هستم، به من نزدیک نشوید
نظرات ()
