همشهری های خوب من

همیشه توی نگاه افغان ها نگاه شهروند درجه دومی هست. 

توی نگاه افتاده ی سر به زیرشان. توی وحشتشان از تنهایی. توی فاصله ای که ازت

 می گیرند، خصوصا اگر دختر باشی، اگر تاریک باشد کمی. ‏
توی نگاه آن افغانی که می ایستد تا همه بروند تو. بعد می رود. توی به نوک کفش 

نگاه کردن افغانی که نوبت تاکسی اش را به ایرانی های کله بالای پشتی اش می دهد.

حتی راننده تاکسی افغانی پاسداران-ضرابخانه که به جای 500 تومان 300 می گیرد. 

توی چشمهایش وقتی همه ی مسافرهای زن با دیدنش پشت فرمان انگار منصرف 

می شوند از سوار شدن. توی قدم های کوتاهشان. توی صدای خیلی یواششان وقتی 

با هم افغانی حرف می زنند.

آقایان درجه یک ایرانی، می دانم من دختر و عاشق مهمی محسوب نمی شوم

 به هیچ وجه اما من عاشق آن افغانی ای هستم که تند از کنارم رد شد و بدون این که

 سرش را بالا بیاورد گفت پشت مانتوتان بالا رفته. بعد تند دور شد. عاشقش هستم

 که این قدر مودب است و فکر می کنم به این که چه قدر از این همه اضطراب صدا 

و سرعت قدم هایش بر می گردد به نگرانی از این که من ایرانی بی شعور(که خودم توی

 کشور غریب ممکن است اشکم از درجه دومی ام در بیاید، فریاد بزنم، گریه کنم و بگویم

 چه ملت گهی هستند "ملتِ" فلان) برگردم و جیغ بزنم: به تو چه مرتیکه افغانی هیز.‏

 

 

   + س.ر - ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ مهر ،۱۳٩٠